به نام خداوند جان و خرد كزين برتر انديشه برنگذرد                                خداوند نام و خداوند جاي خداوند روزي ده رهنماي

خرید بهترین مجموعه آموزشی مکالمه زبان انگلیسی در 90 روز 100% تضمینی

 
عضویت در سایت



منو اصلی
icon_home.gif صفحه اصلی

icon_community.gif کاربران
tree-T.gif انجمنهای گفتگو
tree-T.gif لیست اعضا
tree-T.gif پیغام خصوصی
tree-L.gif پیامهای سریع
favoritos.gif اخبار
tree-T.gif موضوعات
tree-T.gif ارسال اخبار
tree-T.gif آرشیو مطالب
tree-L.gif آرشیو ردیفی اخبار
som_downloads.gif پیوند
tree-T.gif دریافت فایل
tree-L.gif لینکستان
icon_poll.gif ضمیمه ها
tree-T.gif بهترینهای سایت
tree-T.gif نظرسنجی ها
tree-L.gif تقویم سالمقالات جدید !
· گالری سایت
icon_members.gif اطلاعات
tree-T.gif معرفی به دوستان
tree-T.gif آمار سایت
tree-T.gif جستجو
tree-T.gif نوشته روزانه کاربرن
tree-L.gif صفحه شخصی


تماس با مدیر سایت

Admin



دانلود رایگان کتاب


petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif
petitrond.gif



rl.gif
rl.gif
rl.gif
rl.gif
rl.gif
rl.gif
rl.gif



لینک باکس محصولات


آمار مطالب




کل فايلها: 12
کل عناوين: 9
کل دريافت ها: 2161



آخرين ارسالها:
 1: دانلود كتاب چكيده اي از روانشناسي اجتماعي
[بازديد: 241]
 2: منشور آزادي كورش بزرگ
[بازديد: 131]
 3: دانلود رایگان کتاب الکترونیکی راز موفقیت
[بازديد: 257]
 4: دانلود رایگان کتاب زندگی نامه و سفر به فضا انوشه انصاری
[بازديد: 80]
 5: دانلود رايگان كتاب الكترونيكي آموزش Microsoft Word
[بازديد: 318]
 6: دانلود رایگان کتاب خواندنی از زبان داریوش
[بازديد: 199]
 7: دانلود رایگان کتاب کورش کبیر ذوالقرنین
[بازديد: 386]
 8: دانلود رایگان کتاب آموزش یاهو مسنجر 7 و ترفندهای آن
[بازديد: 249]
 9: دانلودرایگان نرم افزار Free Download Manager
[بازديد: 80]
 10: دانلود رایگان نرم افزار Div X PLayer Full+ Codec
[بازديد: 41]


پربيننده ها :
 1: دانلود رایگان کتاب کورش کبیر ذوالقرنین
[بازديد: 386]
 2: دانلود رايگان كتاب الكترونيكي آموزش Microsoft Word
[بازديد: 318]
 3: دانلود رایگان کتاب الکترونیکی راز موفقیت
[بازديد: 257]
 4: دانلود رایگان کتاب آموزش یاهو مسنجر 7 و ترفندهای آن
[بازديد: 249]
 5: دانلود كتاب چكيده اي از روانشناسي اجتماعي
[بازديد: 241]
 6: دانلود رایگان کتاب خواندنی از زبان داریوش
[بازديد: 199]
 7: دانلود رایگان کتاب بر فراز موتورهای جستجو
[بازديد: 146]
 8: منشور آزادي كورش بزرگ
[بازديد: 131]
 9: دانلودرایگان نرم افزار Free Download Manager
[بازديد: 80]
 10: دانلود رایگان کتاب زندگی نامه و سفر به فضا انوشه انصاری
[بازديد: 80]


جستجو




لینک دوستان


Google Page Rank


چند داستان كوتاه
مقالات متنوع

گدا

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است
مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!

 

بقيه مطلب در ادامه متن



.انزجار درونی

«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت
!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد .
لیلی یک ماجراست
خدا گفت: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من. ماجرايي که بايد بسازيش. شيطان گفت: تنها يک اتفاق است. بنشين تا بيفتد. آنان که حرف شيطان را باور کردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد. مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد.
خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن. شيطان گفت: آسودگي ست. خيالي ست خوش. خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن. شيطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود. خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن. شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک. خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست. شيطان گفت: ساده است. همين جايي و دم دست. و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي. ليلي هاي نزديک لحظه اي. خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوعي ديگر. ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود. مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد
داستانک
٢00 تومانی مچاله شده را از توی جیبم بیرون می کشم تا کرایه اتوبوسو بدم
پیرمردی که تازه سوار اتوبوس شده تا پول را دستم می بیند با خجالت کارت منزلتش را در جیبش فرو می کند
آقا... آقای راننده من اشتباه سوار شدم لطفا نگه دارید پیاده می شم
داستانک
از تلاش خودشون دست بر نمی دارن
هر روز بیشتر به فکر روزهای مبادا هستن
وقتی هم دیگر رو گم می کنن همگی دنبال هم می گردن
هر روز زیر پا له شدن عادت شده براشون
دیدم، دیدم که بالای جنازه هم می ایستن و سکوت می کنن
خب مورچه ها اینجورین دیگه
داستانک
ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد . و در ازايش چيزي مي‌داند. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند . و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند . و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد "
داستانک
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
داستانک
خاخامی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت ، همه مسحور گفته هایش می شدند . همه به جز اسحاق که همیشه با تفسیرهای خاخام مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد . بقیه از اسحاق به خشم می آمدند ، اما کاری از دستشان بر نمی آمد .
روزی اسحاق در گذشت . در مراسم خاکسپاری ، مردم متوجه شدند که خاخام به شدت اندوهگین است.
یکی گفت : چرا اینقدر ناراحتید ؟ او که همیشه از شما انتقاد می کرد !
خاخام پاسخ داد : من برای دوستی که اکنون در بهشت است ناراحت نیستم . برای خودم ناراحتم .وقتی همه به من احترام می گذاشتند ، او با من مبارزه می کرد و مجبور بودم پیشرفت کنم .حالا رفته ، شاید از رشد باز بمانم
داستانک
فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟ همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!
داستانک
سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار مي کردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود.
او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟!
پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند
داستانک
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش هاش قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام
داستانک
شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كندبرويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .
وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتانرا بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم .
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد.
 آنها خالص ترين الماس ها بودند.
مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند
 داستانک
علي رغم اينکه اعتقاد داشتم نبايد به اينجور آدمها پول بدنم اما انگار نگاهش توي مغزم گره خورده بود.
غذام از گلوم پايين نمي رفت و اون داشت من رو نگاه مي کرد.
به خودم گفتم بايد با خود درونم مبارزه کنم و براش کاري نکنم - مثلا غذا براش نخرم يا بهش پول ندم.
به همين خاطر تصميم گرفتم بعد از خوردن غذاي خودم براي اون چيزي ببرم.
يه جوري داشتم با سرعت غذا مي خوردم اما به روي خود درونم نياوردم که براي چي عجله دارم.
غذام تموم شد و سريع رفتم يه ساندويچ کالباس براش خريدم و بردم بيرون که به اون بدم.
اما اون نبود.
الان چند روزي هست که با خود درونم قهرم
داستانک
پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت مي كرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:
هي پيري ! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟
پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟
گفت: مزخرف !
پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور.
بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.
پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟
گفت: خب ! مهربونند.
پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور !
مارمولک
این یک داستان  است که در ژاپن اتفاق افتاده (به نقل از يکي از بچه ها به اسم مصطفي)
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد
خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند
این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین آن
مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد
وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ
ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!
چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !
در یک قسمت تاریک بدون حرکت
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد
تو این مدت چکار می کرده؟
چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه
مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد
مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت
چه عشقی !
چه عشق قشنگی!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد
پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم ؟!!!؟
اگر سعی کنیم ...
ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 23 مهر، 1387 توسط admin

 
پیوندهای مرتبط
· مطالب بیشتر در مورد مقالات متنوع
· سایر مطالب نوشته شده توسط admin


پربازدیدترین مطلب در زمینه مقالات متنوع:
براحتی زیبا و جذاب شوید!



امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 1
تعداد آراء: 1


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد



انتخاب ها

 چاپ این مطلب چاپ این مطلب



موضوعات مرتبط

مقالات متنوعاخبار و مطالب اینترنتاخبارو مطالب جالب

این سایت در قبال مطالب طرح شده توسط کاربران هیچگونه مسئولیتی ندارد .
مسئولیت مطالب و نظرات ارائه شده بر عهده کاربر ارائه کننده مطلب می باشد .

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .
PHP-Nuke © 2004 Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.29 ثانیه