.
.
پاسخي براي هر سؤال
عشق پاسخ هر سؤالي است.چرا ما اينجا هستيم؟ عشق.از كجا آمده ايم؟عشق.
چگونه صلح را در جهان بر قرار كنيم؟ عشق.
ما باور نمي كنيم كه زندگي ساده است و پاسخ به مشكلات هم مي تواند ساده
باشد:عشق. در حقيقت خشم،غم و درد چه علتي به جز عشق دارد؟بايد بياموزيم
كه به خودمان و جهان بدون قيد و شرط عشق بورزيم غيرممكن است كه لبريز
از عشق باشيم و در عين حال از خشونت يا نفرت رنج ببريم.
وقتي مي دانيم موجودي زيبا و شگفت انگيز هستيم و دنيا را با همان چشم ها
نظاره مي كنيم،مي توانيم زيبايي و شگفتي را در همه اشياي اطرافمان ببينيم.
بقیه مطلب در ادامه متن
نيازي نيست عشق را در خارج از وجودمان جست وجو كنيم،عشق هميشه دردرون ماست.
اين صداي خشم ماست كه مي گويد:"اين براي من مناسب نيست.من ديگر اينرا براي زندگي ام نمي خواهم."عشق دروني خيانت نمي كند ،عشق براي توبهترين ها را مي خواهد.عشق شفاي زخم هايي است كه در طي زندگي حمل مي كردي.
عشق به صداي دروني ات گوش مي سپارد.چيزي كه همواره بهترين راهنماي توست،او كاملا به تو اعتماد دارد.وقتي كه در جستجوي آرزوهايت باشي و خود را با شادي لبريز سازي،شادماني را به محيط اطرافت هم منتشر خواهي كرد.
عشق تو را لبريز خواهد ساخت،بنابراين متوجه مي شوي كه هيچ چيزي را در زندگي از دست نداده اي.عشق تو را به هر پاسخي هدايت مي كند.
"كريستين شيفر".
"ترجمه: محمد رضا محسني"
تمناي قدرت
خدايا قدرتم را دو چندان كن
نه در بازوانم
قلبم را قدرتي بخش
تا نا ملايمات زندگي را آسان تر تحمل كنم
تا بدانم عشق چيست
و چگونه عشق بورزم؟
خدايا قدرتم را فزوني بخش
نه چشم هايم را و نه زبانم!
بلكه فكر و انديشه ام را
تا بدانم كيستم و چيستم؟
تا از دوش نا تواني باري را برگيرم
تا دست سردي را گرمي بخشم
تا دردمندي را آسوده سازم
خدايا قدرتم را افزون كن
نه در گستاخي و نه در گزافه گويي
بلكه روحم را..
تا بدانم انسانيت چيست و كجاست؟
تا بدانم كوتاه ترين راه براي انسان
شدن و انسان ماندن كدام راه است؟
خدايا كمكم كن..
من تمناي قدرت دارم
پیرزنی در خواب به خدا گفت:
«خدایا من خیلی تنها هستم. آیا مهمان خانه من می شوی؟»
ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد.پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به آب و جارو کردن خانه کرد، رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلدبود،پخت. سپس نشست و منتظر ماند چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف دررفت و آن را باز کرد.پشت در پیرمرد فقیری بود. پیر مرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر پیرمرد فقیرداد زد و در را بست...نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد ولی پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه برگشت.نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی اینبار نیز زن فقیری پشت در بود. زن فقیر از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد.پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد.شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و با ناراحتی سر به آسمان بلند کرد و به خدا گفت: خدایا، مگر تو نگفتی که امروز به دیدنم میآیی؟
جواب آمد که من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به روی من بستی!